بی تو

سلام خیلی خوشحالم که به وبلاگم میایین ونظرات قشنگتون رو میدین.خب راستش خیلی وقته نیومدم اینجا و آپش نکردم.اول بخاطر اینکه ویندوزم بد بود وخیلی دیر یه کاریو انجام میداد و دوم بخاطر اینکه تو سایت خیلی خوب ودوست داشتنی عضو شدم اصلا وقت نمیکردم بیام اپ کنم. چون سایتش خیلی خوبو قشنگه پیشنهاد میکنم شما هم برین.اسم این سایت منجی دوازدهم هست.اگه نمیخوایین عضو نشین ولی حداقل به یبار سر زدن که می ارزه.

اینم لینک مستقیمش.http://forum.zaman-aj.ir

ممنونم توی این مدت همیشه به وبم سر زدین.

تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391سـاعت 17:59 نويسنده میتراجون❤

بهترین های ایران برای اولین بار برزیل قهرمان 9 دوره جام جهانی شکست دادن

دمشون گرم

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد 1393سـاعت 21:45 نويسنده میتراجون❤

مــــرد بـاس وقـتـی مـیـره خونــــه ..

سـر ِ زنـش ی عـربــده بـکشــه بـگـه هـی دخـتـره بـابـات ..

بـیـا تـو بـغـلـم کـه سـرم واســه بـوسیــدنـت درد مـیـکنـــه

تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393سـاعت 23:58 نويسنده میتراجون❤

آرزویم برایت این است:

در میان مردمی که می دانند برای "زنده بودن"

آرام قدم برداری برای"زندگی کردن"

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز در تورا تشخیص دهد .

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانیتت را

و معنای حقیقی در سکوتت را

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392سـاعت 14:58 نويسنده میتراجون❤

تو برو ، من هم برای اینکه راحت بروی میگویم : باشد ، برو خیالی نیست …

اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست !

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392سـاعت 13:57 نويسنده میتراجون❤

دیدمش ... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛

 

دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست ...

 

 اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛

 

 به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛

 

 با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛

 

 که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است

تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1392سـاعت 11:17 نويسنده میتراجون❤

همیشه بهم میگفت زندگیمی....

 

وقتی رفت من بهش گفتم:مگه من زندگیت نیستم؟

 

گفت آدم برای رسین به عشقش باید از زندگیش بگذره....

تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1392سـاعت 11:16 نويسنده میتراجون❤

تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی… ؟!
لبخند بزنی…
بی تفاوت باشی…؟
شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست راببندد،خفه ات کند…
هی دستت برود سمت گوشی…
برش داری…
نگاهش کنی…
پرتش کنی…..

شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه…
بشود خاطره…
و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند…؟

شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای…
چند متر جا را هی بالا و پایین کنی…
اشک بریزی و…
لذت ببری…
همانقدر که آن روز لذت بردی…؟

شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری…
اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی…
انگشتت برود سمت کلمه send…
منطقت بمیرد، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟

شده تمام روز را در انتظار یک جواب،بیقرار باشی…
نرسد این جواب…

آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:"اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…
فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین…
مواظب خودت باش "شده باز جوابی نیاید…؟
باز بشکنی…

هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،
دوستش داشته باشی…؟

شده این همه عاشق باشی…؟

تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392سـاعت 18:56 نويسنده میتراجون❤

لطفــا دوستم نداشته باش !.


از آخریــــــن باری که دوستم داشتند تـــــــا امروز . .


خیلــی سخــــــــت گذشت

تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392سـاعت 20:31 نويسنده میتراجون❤

دیـشـب خـدا آهـسـتـه درِ گـوشـم گـفـت:


دیــــــگـــــه بـــَـســــــه...


بـاران از اشــک هــایــت خــجــالــت مـی کــشــد..

تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1392سـاعت 20:33 نويسنده میتراجون❤


خنده داره . . . . .


وقتی مال یکی دیگه میشی


تازه همه یادشون میفته


تو هم وجود داشتی.....!



تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391سـاعت 15:58 نويسنده میتراجون❤

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟؟


دوره ی ارزانی ست،دل ربودن ارزان،دل شکستن ارزان


دوستی ارزان است دشمنی ها ارزان!


چه شرافت ارزان ،تن عریان ارزان!


آبرو قیمت یک تکه نان،و دروغ از همه چیز ارزانتر


قیمت عشق چقدر کم شده است


وچه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان!


تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:58 نويسنده میتراجون❤

هميشه كه باشي از تو خسته ميشوند...


مردماني كه اگر نباشي ميگويند: بي معرفتي!


تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:51 نويسنده میتراجون❤

خوابـــم نمی برد . .


تـــو را امـــا . . .


خواب کــه نه ، دنیــا بــرده اســت . . .


تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:45 نويسنده میتراجون❤

کلنگ و تيشه ام را آورده ام...


تو بگو كدام كوه؟!؟


فقط كمي شيرين باش...


تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:39 نويسنده میتراجون❤

می گن بد ترین درد دنیا دندون درده. ولی اشتباه میگن.......


بدترین درد اینکه با تمام وجودت عاشق کسی باشی ولی ندونی،


یکبار فقط یکبار در روز به یاد تو می افته یا نه.

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:25 نويسنده میتراجون❤

گـاهـی سـعــی مـی کـنـد ،


مـردانـه بـازی کـنـد !!!


مـردانه کـار کـنـد ...


مـردانـه قـدم بـردارد


مـردانـه فـکـر کـنـد


مـردانـه قـول دهــد


امـا هـر کـاری هـم کـه بـکـنـد


زن اســت !!!


احـسـاس دارد


لـطـیف اسـت


یـک جـا عـقـب مـی نـشـیـنـد و مـحـبـت تـو را مـی خـواهـد

زن اسـت دیـگــر ... !

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:15 نويسنده میتراجون❤

بازم یه عید دیگه....بدون تو...


کاش تمام روزها عزای عمومی بود


بجای این عید های بدون تو...

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391سـاعت 15:7 نويسنده میتراجون❤

اى کاش یاد میگرفتم


اگر در رابطه اى "حرمتم" زیر سوال رفت 


براى همیشه با آن رابطه خداحافظى کنم و به طور احمقانه اى منتظر معجزه نمانم

تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391سـاعت 10:56 نويسنده میتراجون❤

يه بار نگاه كن تو چشمام بگو دوسم نداشتي

بگو ازت سيرشده بودم بگو ازت خوشم نمياد


د لامصب چرا بي دليل ميري لااقل بگو واست تكراري شدم

تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سـاعت 16:14 نويسنده میتراجون❤

دلم برای خودم سوخت وقتی صدایم کردی . .

" شما ". . . !

تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سـاعت 16:7 نويسنده میتراجون❤
دلت را بتکان.......

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن



دلت را بتکان


اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند


فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش


قاب کن و بزن به دیوار دلت ...


دلت را محکم تر اگر بتکانی


تمام کینه هایت هم می ریزد


و تمام آن غم های بزرگ


و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان


تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان


تا خاطره هایت نیفتد


تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟


خاطره، خاطره است


باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟



نه، هنوز دلت خاک دارد


یک تکان دیگر بس است


تکاندی؟


دلت را ببین


چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست


دعوتش کن


این دل مال "او"ست...



همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل


یک دل و یک قاب تجربه


یک قاب تجربه و مشتی خاطره



مشتی خاطره و یک "او"...

تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سـاعت 15:46 نويسنده میتراجون❤

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست


در پی ویران شدنی آنی ام


آماده ی آن لحظه ی توفانی ام


دلخوش گرمای کسی نیستم


آماده ام تا تو بسوزانی ام


آمده ام با عطش سالها


تا تو کمی عشق بنوشانی ام


ماهی برگشته ز دریا شدم


تا که بگیری و بمیرانی ام


خوبترین حادثه می دانمت


خوبترین حادثه می دانی ام


حرف بزن ابر مرا باز کن


دیرزمانی است که بارانی ام


حرف بزن حرف بزن سالهاست


تشنه ی یک صحبت طولانی ام

تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سـاعت 15:38 نويسنده میتراجون❤

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟


یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟



ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!


چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!



این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.


هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟



برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟



تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!



خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.


تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟



خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...


اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!




اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...


اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!

تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1391سـاعت 17:18 نويسنده میتراجون❤

593224_ThGOewEi.jpg

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
اوني که زود ميرنجه زود ميره، زود هم برميگرده. ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده ...
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏ بره و از ميانشون مي‏ گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
بزرگ‌ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگ‌ترين هنر دنياست.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهي فهميد که :
هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست.
يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست.
قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست.
و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.

تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1391سـاعت 12:29 نويسنده میتراجون❤





اگـــــه بـهش زنـــگ میزنی ُ رد میکنه ...


اگـــــه بهش میگی دوسـ ـت دارم و اون فقــــط میخنده ...




اگـــــه شـــــبآ بدون شبــخیر گفتن تــــو خـ وآبش میـ ـبره ...
...

یعنی تــــآریخ انقضـ ـآی ِ تو توی دلــــش تموم شده !




این یـ ـ ه قـــــآنونه !


بــــآ قـ ـآنونِ آدمــــآ نجــــنگـ !


غــرورت لــــِه میشهـ !!!

تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعت 19:4 نويسنده میتراجون❤

میخواستم وقتی امدی چشم هایت را از پشت بگیرم!


اما.............


دیدم طاقت اسم هایی که میگویی ندارم...!


تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعت 16:37 نويسنده میتراجون❤
گاهی وقتها ، نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت
میخوری

گاهی وقتها ، باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی

گاهی وقتها ، متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

گاهی وقتها ، نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی

می شود

گاهی وقتها ، صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی

گاهی وقتها ، می بازی ، اما شاید که که به هدف نزدیکتر شده

باشی

گاهی وقتها ، داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها

دارند

تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعت 16:20 نويسنده میتراجون❤

دلم می خواست زمان را به عقب باز می

گرداندم…

 

نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم…


برای اینکه نگذارم آنها بیایند…

تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعت 16:14 نويسنده میتراجون❤
درد دارد ...


سنگی به سرت بخورد که روزی به سینه ات میزدی


تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391سـاعت 14:8 نويسنده میتراجون❤
яima